خرید بک لینک
بعضی آدما ذاتا شکنجه گرن! و وای به روزی که مجبور باشی به دلایلی متناوبا ببینیشون یا باهاشون برخورد داشته باشی! توی هر بخورد به بدترین شکل ممکن با حق به جانب ترین حالت ممکن خورد و نابودت می کنن بعد وق

برچسب: نویسنده: امیر مقدم تاريخ: يکشنبه 25 آذر 1397 ساعت: 3:07

نمی دونم .. حالم خوش نیست ... از همون شنبه که بردنش توی اون بیمارستان تا مرگش برسه حالم خوش نیست .. از همون شنبه که تولد فلانی بود و من دنده عقب کوبیدم به ماشین پشتی ... از همون شنبه که بی دلیل زار زار گریه کردن ... از اون شنبه که فلانی جشن داشت ... اول سپتامبر بود انگار همون شنبه که امید داشتم خدا به موقع می رسه که خودشم امید داشت که گفتیم خوب می شه باور نکردم و باور نکرد ... تا جمعه که دستاش گرم بود هنوز اما نبود اینجا تا این شنبه ساعت ۱۱ و ۳۵ دیقه که رفت که همه رفته بودناشون مال پاییز باشه

برچسب: نویسنده: امیر مقدم تاريخ: چهارشنبه 14 آذر 1397 ساعت: 20:03

واقعا فکر نمی کردم یه روزی دوباره با اهنگای این تیپی اشکم دربیاد!

خیلی روزای تلخی بودن خیلی زهرمار بود این تابستون! درد داشت یه دختر جوون رو روی تخت بیمارستان دیدن که با تمام وجودش نمی خواست بمیره! که عصبانی بود که هنوز زندگی کردنو شروع نکرده بود! که هیچ کس رو نداشت ... یعنی داشت اما نداشتنش بهتر بود انگار! خانواده ای حتی تظاهر نکردن, برای خوب شدنش تلاش می کنن! که غریب مرد ... که غریبه مرد! که حال منو از نظام دنیا بهم بزنه ...

برچسب: نویسنده: امیر مقدم تاريخ: چهارشنبه 14 آذر 1397 ساعت: 20:03

یه روزایی بود بر این باور بودم که به خاطر یه آدم که برات با سه و نیم میلیارد ادم دیگه برات فرق داره با همه دنیا می شه جنگید یعنی در واقع با همه دنیا جز با خود اون شخص!

اما حالا ابدا بر این عقیده ام که با هیچ کس نباید جنگید ... بر سر هیچ مرد یا هیچ زنی نباید جنگید! چون عملا سه و نیم میلیون دیگه ازش وجود داره! ما ادما زیادی تکراری هستیم!

برچسب: نویسنده: امیر مقدم تاريخ: چهارشنبه 14 آذر 1397 ساعت: 20:03

دوباره مثل تمام هفته گذشته یک نفر پای ثابته خوابمه! از اون خوابهایی که وقتی بیدار می شی دوست داری دست دراز گوشیتو برداری و بنویسی هی فلانی خوبی؟ روبراهی؟ اما خب به اندازه کافی دلیل داری که یه به جهنم

برچسب: نویسنده: امیر مقدم تاريخ: چهارشنبه 14 آذر 1397 ساعت: 20:03

شام شکرگزاری مهمون خونه دوستی بودم یه عالمه آدم با یه عالمه بچه! ساعت که از شش گذشت یادم اومد دوز قهوه بعدازظهرمو نگرفتم! البته این ا هارد وی! با سردرد شدید و کوبش شقیقه! حس می کردم چشمام به دو تا گو

برچسب: نویسنده: امیر مقدم تاريخ: چهارشنبه 14 آذر 1397 ساعت: 20:03

You know that place between sleep and awake, that place where you still remember dreaming? That’s where I’ll always love you. That’s where I’ll be waiting امروز توی یه جزیره کوچیک توی یه مغازه دست دو

برچسب: نویسنده: امیر مقدم تاريخ: چهارشنبه 14 آذر 1397 ساعت: 20:03

نمی دونم چرا برمی گردم اینجا! مدتی بود دفترچه خاطرات دیگه ای داشتم ... اما یه جوری دلبسته اینجام ! بارها و بارها رفتم سراغ دفترچه دیگه ام! انقدر بین این دوتا جا به جا شدمذکه جفتشون شبیه کلاژ تکه های

برچسب: نویسنده: امیر مقدم تاريخ: چهارشنبه 14 آذر 1397 ساعت: 20:03

چند ماه پیش شغلمو عوض کردم ... کار جدید محیطش خانوادگیه در واقع دفتر مرکزیه یه خیریه است ... خب به طبع جلسات خیلی زیاد و دورهمی های فراوونی داریم .. همه تلاشه مالک مجموعه اینه که ما افسرده نشیم ... د

برچسب: نویسنده: امیر مقدم تاريخ: چهارشنبه 14 آذر 1397 ساعت: 20:03

امروز رفته بودم فستیوال نور ... نزدیک کریسمس همه جا رو خیلی خوشگل با لامپ تزیین می کنن و کلا همه چی قشنگتره ... بدم نمی یاد هر سال سه تا کریسمس داشته باشه اما نداره که! توی کلیسایی که رفته یه رسم کهن

برچسب: نویسنده: امیر مقدم تاريخ: چهارشنبه 14 آذر 1397 ساعت: 20:03

صفحه بندی